حکایت عیسی ع در قبرستان
از جمله حکایتهای جناب عطار در الهی نامه ، حکایت عیسی است .او از قبرستانی در حال عبور بوده است و صدای ناله ای می شنود . از صدای ناله های آن قبر دلش به رحم می آید و فرمان زنده شدن آن مرده را می دهد .
آن شخص تا زنده می گردد می گوید که من حیانِ مٌعبد هستم .
در طول زندگی همیشه به عبادت مشغول بودم . اما بدلیل آنکه یک مقدار از مال یتیمی را خوردم ، هزار و هشتصد سال است که در عذاب می باشم .
نهایتا عیسی گناهان او را به گردن گرفته و می بخشد و روح او به آرامش می رسد .
پول حلال درآوردن و لقمۀ سالم خوردن از مسائلی است که تمام عرفا و در تمام آئین ها به آن اشاره شده است و حتی در برخی آئین های عرفانی هند اساس آن را تشکیل می دهد .
در این شعر جناب عطار می فرماید که مراقب زندگی و عمرت باش .
مگر روح الله آن شمع دلفروز
بگورستان گذر میکرد یک روز
ز گوری نالهٔ آمد بگوشش
دل از زاریِ آن آمد بجوشش
دعا کرد آن زمان تا حق تعالی
بیک دم زنده کردش چون خیالی
یکی پیر خمیده چون کمانی
سلامش گفت و ساکن شد زمانی
مسیحش گفت پیرا کیستی تو
چه وقتی مُردی و کی زیستی تو
پس آنگه گفت ای بحر پر اسرار
منم حیّانِ بن مُعبد چنین زار
هزار و هشتصد سالست ای پاک
که تا من مردهام افتاده در خاک
ازین سختی نیاسودم زمانی
ندیدم خویش را یک دم امانی
مسیحش گفت ای شوریده خوابت
چرا کردند چندینی عذابت
بدو گفت این عذاب من کالیمست
برای دانگی مال یتیمست
مسیحش گفت بی ایمان بمُردی
که از دانگی تو چندین رنج بردی؟
چنین گفت او که بر اسلام مُردم
که چندین سال چندین رنج بردم
دعا کرد آن زمان عیسی پاکش
که تا خوش خفت و شد با زیر خاکش
مسلمانان مسلمانی گر اینست
ندانم کانچه میبینم چه دینست
گرت یک جَو حرام ناصوابست
هزار و هشتصد سالت عذابست
وگر خود مال سر تا سر حرامست
چگویم خود عذابت بر دوامست
عزیزا چون وفاداری نداری
غم خود خور چو غم خواری نداری
نداری هیچ گردن سر میفراز
حساب خصم از گردن بینداز
که چون بر سر نداری عیسی پاک
بسی بینی عذاب از خصم بی باک
ندانی هیچ کار خویش کردن
بجز عمرت کم و زر بیش کردن
نمیدانی که تا تو سیم کوشی
بغفلت عمر زرّین میفروشی
مکن زر جمع چون سیماب درتاب
که خواهی گشت ناگه همچو سیماب
ازان زر بیشتر در زیرِ خاکست
که از وی بیشتر مردم هلاکست
زری کان سنگ در کوه و کمر داشت
بخیل از سنگ آن زر سخت تر داشت
بده از مردمی صد گنج پیوست
ولی یک جَو بمردی کم ده از دست
خسی کو نان ده آمد از کسی به،
که یک نان ده ز فرمان ده بسی به
ولی کُشته شدن در پای پیلان
به از نان خوردن از دست بخیلان