banner banner
خدا جدا از شما نیست

همسر پادشاه

پادشاهی بود که چهار همسر داشت .
همسر چهارمش از همه جوانتر بود و او را بیشتر دوست داشت و هدایا و لباسهای فاخر زیادی به او هدیه می داد .
همسر سومش مایه فخر و اعتماد او بود و مال و املاک زیادی به او میداد .
ادامه مطلب

عجیب است!


عجیب است که انسانها چقدر راحت از خدا انتقاد می کنند , به او اهانت می کنند و آن وقت در شگفتند که چرا دنیا این چنین به اضمحلال و نابودی گرائیده است .

عجیب است که همه می خواهند به بهشت بروند , ولی کتب الهی را باور ندارند و از دستورات الهی پیروی نمی کنند.<...
ادامه مطلب

آنگاه که او بخواهد

روزگاری ساعت سازی بود که ساعت هم تعمیر می کرد .
روزی مردی باساعت خراب وارد مغزه شد و گفت :ساعتم خراب شده . فکر می کنید می توانید تعمیرش کنید.
و ساعت ساز جواب داد:خوب ,البته سعی خودم را می کنم .
مرد گفت : متشکرم , اما این ساعت برای من خیلی ارزشمند است و سا...
ادامه مطلب

بیخودی پرسه زدیم

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود. بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود.

ما خدا را با خود سر دعوا بردیم و قسمها خوردیم.ما به هم بد کردیم ،ما به هم بد گفتیم.

ما حقیقتها را زیر پا له کردیم و چقدر حظ بردیم، که زرنگی کردیم.

روی هر حادثه ای حرفی از پ...
ادامه مطلب

معبد

از معبری رسیدم به معبدی ....

بر در نوشته بود

لطفا بجای کفش ،خود را در آورید!
...
ادامه مطلب

بهترین درسها

بهترین درسها را در زمان سختی ها آموختم.

و دانستم صبور بودن یک ایمان است و خویشتن داری یک عبادت.

فهمیدم ناکامی به معنای تأخیر است نه شکست.

و خندیدن یک نیایش
درگذر

ادامه مطلب

پر کن از مرام خدایی

خداوندا!عزیزانی دارم که رسمشان معرفت است و یادشان صفای دل.

پس آنگاه که دست نیاز به سوی تو میاورند، پر کن از آنچه در مرام خدایی توست.

...
ادامه مطلب

هدیه

نزدیک به فارغ التحصیل شدن فرناندو بود . مدتی بود که در نمایشگاهی ماشین اسپورتی چشمش را گرفته بودو چون میدانست پدرش به راحتی از عهده خرید ماشین بر میاید ؛ به او گفت که تنها هدیه ای که میخواهد همان ماشین است.

صبح روز فارغ التحصیلی...

ادامه مطلب

دستبند مروارید

الیزابت دختر بچه ی زیبائی با چشمان روشن بود . روزی الیزابت و مادرش مشغول برگشتن از راه مدرسه بودند که چشمان الیزابت به دستبند مرواریدی افتاد که در ویترین یک مغازه بود.

الیزابت از مادرش درخواست نمود که آن را برایش بخرد. مادرش کمی...

ادامه مطلب

مسافر خانه

روزی راهبی نزدیک کاخ پادشاه شد. هیچ کدام از نگهبانان جرات نکردند مانع از ورود راهب به کاخ شوند.
راهب وارد کاخ شد و با خونسردی تمام جلوی تخت پادشاه ردای خود را برزمین پهن کرد و همان جا خوابید.

پادشاه که از رفتار راهب متعجب...

ادامه مطلب

گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود!

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،
گاهی نمی شود که نمی شود که نمی شود!

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود!

گاهی گدای گدایی و بخت نیست،

گاهی تمام شهر گدای تو میشود!

دکتر شریعتی

ادامه مطلب

آنچه باقیست فقط خوبیهاست

زندگی دفتری از خاطره هاست

یک نفر در دل شب , یک نفر در دل خاک

یک نفر همدم خوشبختی هاست , یک نفر همسفر سختی هاست

چشم تا باز کنیم عمرمان میگذرد ,ما همه همسفر و رهگذریم.....

آنچه باقیست فقط خوبیهاست.

...
ادامه مطلب
به این نمای زود گذر دل نبند. بر کرانۀ رود بایست، نوای جریان آب بشنو.زیبایی چشم اندازها را به دل نوش کن ، پایت را به گل آلوده نکن وتن به آبهای توهم نسپار.آن کس که وارد این آبها نشود،هرگز غرق نخواهد شد.

به این نمای زود گذر دل نبند. بر کرانۀ رود بایست، نوای جریان آب بشنو.زیبایی چشم اندازها را به دل نوش کن ، پایت را به گل آلوده نکن وتن به آبهای توهم نسپار.آن کس که وارد این آبها نشود،هرگز غرق نخواهد شد.

به این نمای زود گذر دل نبند. بر کرانۀ رود بایست، نوای جریان آب بشنو.زیبایی چشم اندازها را به دل نوش کن ، پایت را به گل آلوده نکن وتن به آبهای توهم نسپار.آن کس که وارد این آبها نشود،هرگز غرق نخواهد شد....
ادامه مطلب