banner banner
حکایت موسی  با ابلیس

محبت کنید

بیادتان میاورم تا همیشه بدانیدکه زیباترین منش آدمیت ,محبت اوست.

پس محبت کنید چه به دوست چه به دشمن،که دوست را بزرگ میکند و دشمن را دوست.
...
ادامه مطلب

بیخودی پرسه زدیم

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود. بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود.

ما خدا را با خود سر دعوا بردیم و قسمها خوردیم.ما به هم بد کردیم ،ما به هم بد گفتیم.

ما حقیقتها را زیر پا له کردیم و چقدر حظ بردیم، که زرنگی کردیم.

روی هر حادثه ای حرفی از پ...
ادامه مطلب

معبد

از معبری رسیدم به معبدی ....

بر در نوشته بود

لطفا بجای کفش ،خود را در آورید!
...
ادامه مطلب
حقیقت

حقیقت

زاهدی کنار رودخانه نشسته بود ودرحال تفکربود. جوانی به اونزدیک شدو گفت: <<ای زاهد، من می خواهم شاگرد ومرید توشوم>> . زاهد رو به جوان کرد وگفت: <<چرا؟
ادامه مطلب
بازمانده

بازمانده

تنها بازمانده یک کشتی غرق شده بود که درجزیره ای بدون سکنه گرفتارآمده بود. هرروز با بی تابی به افق اقیانوس خیره می شد تا شاید نجات دهنده ای ازراه برسد. ازچوب های جنگلی برای خود سر پناه...

ادامه مطلب

بهترین درسها

بهترین درسها را در زمان سختی ها آموختم.

و دانستم صبور بودن یک ایمان است و خویشتن داری یک عبادت.

فهمیدم ناکامی به معنای تأخیر است نه شکست.

و خندیدن یک نیایش
درگذر

ادامه مطلب

جوجه تیغی

جوجه تیغی خیلی مهربان بود و دوستان زیادی داشت؛ اما هیچ وقت نمیتوانست دوستانش را بغل کند.

هروقت دوستی برای دیدن او می آمد و یا یکی از دوستانش را بغل میکرد، دوستش جیغ میکشید و فرار میکرد.

این جوری شد که بالاخره جو...

ادامه مطلب

سکه

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد.

این تجربه باعث شد که بقیه روزهاهم با چشمهای بازسرش را به سم...

ادامه مطلب

دروغ به خدا

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.

ادامه مطلب

نسبت با خدا

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه میکرد.

زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش .
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید...

ادامه مطلب

سپیدار

دانه ای که سپیدار بود .دانۀ کوچکی بود و کسی او را نمی‌دید. سال‌های سال گذشته بود و او هنوز همان دانه کوچک بود
دانه دلش می‌خواست به چشم بیاید، اما نمی‌دانست چگونه. گاهی سوار باد می‌شد و از جلوی چشمها می&zwnj...

ادامه مطلب

معجزه

وقتی سارا دخترک هشت ساله ای بود، شنید که پدر ومادرش درباره برادر کوچکترش صحبت می کنند.
فهمید برادرش سخت بیمار است و آنها پولی برای مداوای او ندارند.

پدر به تازگی کارش را از دست داده بود و نمی توانست هزینه جراحی پرخرج برادر را بپردازد.
سارا شنید که ...
ادامه مطلب

دوست همیشگی من

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو گرفته بود .یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است ، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از بات...

ادامه مطلب

سفر من و خدا با دوچرخه!

زندگى کردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این که دست از رکاب زدن بردارد.

اوایل، خداوند را فقط یک ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه که همه عیب و ایرادهایم را ثبت می‌کند تا بعداً تک تک آ...

ادامه مطلب

خدا زن را آفرید


هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی،
مراقب باش که ...


اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد...

ادامه مطلب

فقط در فکر دویدن باش

صبح که آفتاب بر می آید شیر شروع می کند به دویدن تا شکاری بیابد و گرسنه نماند که بمیرد.

صبح که آفتاب بر میآید آهو شروع به دویدن می کند تا شکار نشود

پس چه فرقی می کند شیر باشی یا آهو

فردا صبح که آفتاب بالا آمد فقط در فکر دویدن باش

...
ادامه مطلب