banner banner
album
حقیقت

حقیقت

زاهدی کنار رودخانه نشسته بود ودرحال تفکربود. جوانی به اونزدیک شدو گفت: <<ای زاهد، من می خواهم شاگرد ومرید توشوم>> . زاهد رو به جوان کرد وگفت: <<چرا؟
ادامه مطلب
بازمانده

بازمانده

تنها بازمانده یک کشتی غرق شده بود که درجزیره ای بدون سکنه گرفتارآمده بود. هرروز با بی تابی به افق اقیانوس خیره می شد تا شاید نجات دهنده ای ازراه برسد. ازچوب های جنگلی برای خود سر پناه...

ادامه مطلب

بهترین درسها

بهترین درسها را در زمان سختی ها آموختم.

و دانستم صبور بودن یک ایمان است و خویشتن داری یک عبادت.

فهمیدم ناکامی به معنای تأخیر است نه شکست.

و خندیدن یک نیایش
درگذر

ادامه مطلب

محبت کنید

بیادتان میاورم تا همیشه بدانیدکه زیباترین منش آدمیت ,محبت اوست.

پس محبت کنید چه به دوست چه به دشمن،که دوست را بزرگ میکند و دشمن را دوست.
...
ادامه مطلب
قلعه شنی

قلعه شنی


خورشید می درخشد، هواغم انگیزاست وموج های آب رقصانند. پسر بچه درساحل زانوزده وبا بیلچه وسطل پلاستیکی شن ها راجمع می کند ومشغول ساختن قلعه شنی است. دیوارها رامی سازد وبرج ها رابنا می کند.با ترکه های نازک پل می سازد.معمارکوچک ما قلعه...

ادامه مطلب

چکاوک


کودک آرام گفت : خدایا با من حرف بزن
و چکاوک آواز سر داد.

کودک نشنید.پس فریاد زد : خدایا با من حرف بزن
و تندر در پهنه آسمان غرید .

کودک اطرافش را نگاه کرد و گفت : خدایا بگذار ببینم...
ادامه مطلب

همسر پادشاه

پادشاهی بود که چهار همسر داشت .
همسر چهارمش از همه جوانتر بود و او را بیشتر دوست داشت و هدایا و لباسهای فاخر زیادی به او هدیه می داد .
همسر سومش مایه فخر و اعتماد او بود و مال و املاک زیادی به او میداد .
ادامه مطلب

عجیب است!


عجیب است که انسانها چقدر راحت از خدا انتقاد می کنند , به او اهانت می کنند و آن وقت در شگفتند که چرا دنیا این چنین به اضمحلال و نابودی گرائیده است .

عجیب است که همه می خواهند به بهشت بروند , ولی کتب الهی را باور ندارند و از دستورات الهی پیروی نمی کنند.<...
ادامه مطلب

آنگاه که او بخواهد

روزگاری ساعت سازی بود که ساعت هم تعمیر می کرد .
روزی مردی باساعت خراب وارد مغزه شد و گفت :ساعتم خراب شده . فکر می کنید می توانید تعمیرش کنید.
و ساعت ساز جواب داد:خوب ,البته سعی خودم را می کنم .
مرد گفت : متشکرم , اما این ساعت برای من خیلی ارزشمند است و سا...
ادامه مطلب

بیخودی پرسه زدیم

بیخودی پرسه زدیم صبحمان شب بشود. بیخودی حرص زدیم سهممان کم نشود.

ما خدا را با خود سر دعوا بردیم و قسمها خوردیم.ما به هم بد کردیم ،ما به هم بد گفتیم.

ما حقیقتها را زیر پا له کردیم و چقدر حظ بردیم، که زرنگی کردیم.

روی هر حادثه ای حرفی از پ...
ادامه مطلب

معبد

از معبری رسیدم به معبدی ....

بر در نوشته بود

لطفا بجای کفش ،خود را در آورید!
...
ادامه مطلب

جوجه تیغی

جوجه تیغی خیلی مهربان بود و دوستان زیادی داشت؛ اما هیچ وقت نمیتوانست دوستانش را بغل کند.

هروقت دوستی برای دیدن او می آمد و یا یکی از دوستانش را بغل میکرد، دوستش جیغ میکشید و فرار میکرد.

این جوری شد که بالاخره جو...

ادامه مطلب

سکه

روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد.

این تجربه باعث شد که بقیه روزهاهم با چشمهای بازسرش را به سم...

ادامه مطلب

دروغ به خدا

من یک عمر به خدا دروغ گفتم و خدا هیچ گاه به خاطر دروغ هایم مرا تنبیه نکرد. می توانست، اما رسوایم نساخت و مرا مورد قضاوت قرار نداد. هر آن چه گفتم باور کرد و هر بهانه ای آوردم پذیرفت.

ادامه مطلب

نسبت با خدا

کودکی با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه میکرد.

زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش .
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید...

ادامه مطلب